فیلم های فضایی
حشمت اله آزادبخت: آخرينبار نيست كه فيلمي از شبكههاي سيما پخش ميشود و در آن زندگي رنگارنگ و آنچناني نشان داده ميشود. با ديدن اين صحنههاي اعياني و غذاهاي هفترنگ كه دقيقاً با ذات كلام اسلام تضاد دارند، دو احتمال در ذهن شكل ميگيرد كه يا كارگردانان و فيلمنامهنويسان و در نهايت بازيگران، خود از طبقهي ناز و نعمتنشين جامعهاند يا از فقر پراكنده در اجتماع كوچكترين اطلاعي ندارند كه مستندات عقلي و مشاهدهاي روي هر دو ظن، خطي سياه ميكشد. به روايت زندگينامهي بازيگران، بيشتر آنها جز طبقهي پاييندست جامعه و در فقر رشد كردهاند و اين اصل را نبايد ناديده گرفت كه هنر پويا در ازدحام كمبودها و فشارهاي زندگي و در زندگيهاي گوشه و كنار قد ميكشد. نگارنده خود بارها از طريق تلويزيون شاهد فيلمهايي بودهام كه در آنها بهترين غذاها تناول شدهاست و بهترين خانهها با وضع آنچناني به تصوير كشيده شدهاست، در حالي كه در هر كشور و اصلاً در هر منطقهاي هم طبقات مرفه وجود دارد هم لايههاي فرودست كه زير خط فقر سر خم كردهاند و چه بسا بينندههاي اين فيلمها كودكاني باشند كه آماده شدهاند سر بي شام بر بالش پاره بگذارند و تا نيمههاي شب مدام آب دهان عقده قورت دهند و يا پدراني باشند كه از تماشا كردن فرزندان خود، ميخ هر چه فشار روحي را در دل فرو كنند و چه بسا همين غذاها و مبلمانهاي رؤيايي و ماشينهاي فضايي، تا صبح خواب را از چشم كودكان يتيمي بربايد كه در آرزوي داشتن يك دوچرخه روزي صد بار ميميرند و زنده ميشوند و تابوت خيسِ سنگين سياه آرزوها را هيچ دستي از شانههاي كوچكشان برنميگيرد. اين صحنهها ارزاني شكمگندههاي بالادست شهرهاي بزرگي كه سوار بر زين آرزوها، مسابقهي پول سوزاني كودكان كوچهشان را به تماشا لبخند ميزنند. كودكاني كه هيچگاه سرخي شرم چشم پدر را نديده و بازگشت دست خالي از ميدانهاي كفرآلود را آه نكشيدهاند. شايد هم با صادر كردن اين فيلمها ميخواهند ثابت كنند كه ما در فضا به سر ميبريم و از طرفي از چشم و همچشميهاي با ديگر همسايگان عقب نمانيم. اگر هم واقعاً اين فيلمها آيينهي يك زندگي ايراني است و زندگي بيشتر خانوادهها به راستي در آنها تعريف ميشوند پس اين همه خاكآذينهاي پكر بر زانوي سنگي ميدانها اهل كدام زخمآبادند و اين همه تحصيل كردهي بيكار پژمردهاي كه تا شب، كوچههاي بيكاري و فقر را گام ميزنند و با قارقار شكمهاشان بايد براي استخدام شدن، شب و روز هفتخان اين رئيس و آن رئيس بيسواد را طي كنند و مسخره شوند شناسنامهشان كجا صادر شدهاست؟ و اين همه دستهاي خالي كه شبها از فرط خجالت، در برابر چشمهاي زُل زده، مچاله ميشوند متعلق به كدام تنهاي نحيفاند و اين همه پاييز كه بر شانههاي كز كرده ايستادهاند از كدام سمت ميوزند و اين همه كارخانههاي محروميت با دستهاي كدام نمايندگان نژادپرست سر بر آسمان سائيده است و اين همه آرزو در كدام بيابان ويران سراب شدهاند؟ آيا دختر و پسري كه فرار كرده و با آن ادا و اطوار خانمانه، در بهترين ويلاي شمالي جا خوش كردهاند، چند درصد از تكههاي آيينهي شكستهي زندگي دور دستها را تشكيل ميدهد؟ آيا هندوستان با نشان دادن واقعيات زندگي مردمش نتوانسته است با بزرگترين شركتهاي فيلمسازي هاليوود رقابت راه بيندازد؟ مصداقش فيلم “ميليونر زاغهنشين” است كه توانست بيشترين جوايز اسكار سال را به خود اختصاص دهد. آيا بهتر نيست چشمها در فيلمها سري هم به اين سوژهها بزنند و آدمهاي اصلي كمي در هفته خودشان را تماشا كنند و عقدههاي دلشان باز شود و كودكان بي سرپرست باور كنند كه تنها نيستند و كمي شرم از صورت پدران بپرد؟ در آستانهي آمدن نوروز هستيم و بيشك خانوادههايي هستند كه كوه اندوه شانههايشان، پاهايشان را سست كردهاست و زورِ دستهاي خاكيشان به خريدهاي شيشهاي شب عيد نميرسد و پاهاي قرارشان بر هيچ آسفالت تب كردهاي بند نميآيد و بيشك مادراني هستند كه نسخهي داروي فرزندشان روزهاست در كيف پارهاشان مچاله شدهاست… هر چند در استان خودمان- لرستان- اين كارگران و روستاييان هستند كه ديده ميشوند اما متأسفانه اين دو به فيلم آمدهاند تا مسخره شوند. در طنزهاي لرستان بارها شاهد بودهايم كه يك روستايي ساده دل و يا يك كارگر”لك” از رفتار اجتماعي و اصطلاحاً فرهنگ، بويي نبرده و انگار از يك جزيرهي بيپيامبر آمده است كه حتي لحن حرف زدنش نيز با هيچ آدم دوپايي تناسب ندارد و اين در حالي است كه بازيگران اين صحنهها خود از همين فرهنگهاي حوالي برخاسته و معجزهي دريچهي باريك دوربين انگار آنها را به دنياي گندهي ديگري پرت كردهاست. آيا شيرمرداني كه در هشت سال جنگ، مردانه در برابر بزرگترين جنايتكار قرن ايستاده مردند از كدام طبقهي جامعه بودند و آيا بمبها و موشكهاي بيامان بر سر كدام قشر، پي در پي فرود آمدند؟ آن زمان كه ويلاهاي شمالي پر بود از صداي به هم خوردن ليوانهايي كه هيچگاه صداي انفجار را نشنيدند…. / سیمره





