نامه یه همشهری دور از کوهدشت

نامه یه همشهری دور از کوهدشت

كوهدشت سيتي  

سلام کوهدشت عزیزم٬ کوهدشت  غریب و همیشه تنهایم ، کوهدشت بن بستم ٬ سلام برزخم های  کهنه ات، دردهای نگفته ات که هیچ وقت مجالی برای گفتن نداشتی ٬ سلام برمردمان دلتنگ و همیشه قانعت که با ۱۰ کیلو برنج و یه پنج کیلویی روغن سرنوشت خودشون رو می فروشن ... کوهدشت گلم  حالت چطور است عزیزم ؟ ... چه می کنی... بامریضی هات چطوری؟ ... می دانم مثل همیشه می سازی  و می سوزی.. گلو درد چرکینت چطوره ؟ ... هنوز هم تزریقات چی های ناشی بهت پنی سیلین  می زنن؟ ... تنگی نفست چطوره گلم ؟ شنیدم داری تلاش می کنی آسم مزمنت رو درمان کنی... ؟

راستی هنوز دنبال دود و دمی یا نه؟! اعتیادت را چکار کردی؟ ... ادامه می دی یا درمان شدی؟... زبونم لال شنیدم مصرفت بیشتر شده ؟ با مرام می گن تازگی ها اکس خور شدی ٬ کراک هم که مصرف می کنی  ؟ میدونی خیلی خطر ناکه؟ میگن اگه ادامه بدی کرم میزنه به همه جات ٬ باآرتروز گردنت چه می کنی؟... هنوز درددت می کنه ؟ احتمال میدم دیگه تاحالا باید دیسک کمرت هم عود کرده باشه...؟

بازخم معده چطوری؟... یادمه خیلی  اذیتت می کرد ٬ یادته میگفتم اینقدر کم خوری نکن عاقبت زخم معده می گیری! ... این غذاها دیگه با معده ات سازگار نیست .

یادم میاد اون موقع ها بیکار بودی ٬ هنوز هم بیکاری درسته ؟ .. با بیعارای شهر چکار می کنی ؟  با نداری زمان بیکاری بچه هات چکار می کنی؟ ... الهی بمیرم ٬ شنیدم چند تا  از بچه هات شام شب ندارن ٬ از درد بیکاری رفتن کرج ٬ یه جایی به اسم حصار ٬ اولش فکر کردم زندانه ٬ ولی بعد که رفتم و دیدم  متوجه شدم  دست کمی از زندان نداره ٬ ... سن و سالت هم که دیگه بالا رفته ٬ اگه تا حالا کاری گیر نیاوردی بعیده بقیه بذارن کاری گیرت بیاد... !

آه کوهدشت غریبم .... کوهدشت  خوب  من...  می دونم زخم کم لطفی مسئولین غیر کوهدشتی  هنوز رو تنته... دردمند همیشه گرفتارم... باوفای همیشه قانع و ماندگارم... تومستحق این همه بی مهری نبودی بخدا ... هزار بار بهت گفتم نذار این همه نسخه های مختلف جور وا جور  برات بپیچند...  گوش نکردی ٬ هر که رسید یه جور گرفتارت کرد ٬ آخه تو کدوم شهر سیم خار دار می کشن دور چمن بلوار ٬ اما برای تو کشیدن ٬ دیدی از همه اونایی که فقط ادعا داشتند کسی به دردت نخورد و فقط لاف بود و پرستیژ های بی خود اداری   ...

کوهدشت من ... کوهدشت  دردمند ٬ بیچاره و آرزومند من٬ حالا که به حرف من رسیدی به چند نکته خوب گوش بده اگه پسندیدی عمل کن و الا.... هر چه دیدی از چشم خودت دیدی ٬ بذار حداقل من حرفامو بزنم تا راحت بشم ٬ بخاطر اینکه خودم رو ببخشم

اول اینکه جوان ها و فرزندان لایق و شایسته ای داری٬  قدرشون رو ندونستی ٬ درسته تو به اون ها نرسیدی ٬ اونا رو دربدر و آواره شهرهای دیگه کردی که الحمدالله همه هم خوب رشد کردن ٬ اما اون ها هیچ وقت تو را فراموش نکردن و تنهات نمی ذارن... مثل همیشه کمکت می کنن روی پای خودت بایستی...

دوم اینکه قول بده دیگه داروی که هر آدم ( مدیر ) ناشی و بی سوادی برات تجویز می کنه  نخوری ٬ شاید خیلی ها بخوان دارو خورت کنن.. نگران نباش برای همه دردات دوا پیدا میشه فقط ممکنه کمی طول بکشه اما انشاء الله خوب می شی... نگران نباش عزیزم ٬آخه چرا باید بشی طرح کاد مدیران بی تدبیر و بی ترکیب ٬ چرا باید یه عده ای مدیر فله ای  صرف طرفداری از یه  آدم که در انتخابات پیروز شده بر مستند حساس ترین ادارات  جولان بدن ٬ نه علم مدیریت می دونن و نه سوادش رو دارن ٬ بخدا تو خیلی گناه داری کوهدشت من  ٬ دلم برات میسوزه ٬

 آخر اینکه عزیزم نگران بیکاری خودت و بچه هات نباش٬ می دونم تو کشور مقام اول رو داری ... اصلاْ بابت این مقام اولی که کسب کردی  بهت تبریک نمی گم ٬  انشالله و با یاری خدا با همت همین بچه هات یه کار آبرومند پدر مادر دار برات پیدا می کنیم تا  از این گرفتاری نجات پیدا کنی .

وحرف بعد از آخرم  کوهدشت گلم ... ای کوهدشت  خوب و مهربان من، خیلی ها شاید هنوز نمی دونن تو ۵۵۰ شهید از بهترین بچه ها تو تقدیم انقلاب کردی ٬ خیلی جانباز و آزاده داری که همه شون کلکسیون درد ند ٬ خیلی ها نمی دونن تو یه گردان داشتی به اسم محبین که چندین عملیات بزرگ رو انجام داده  ٬ خیلی ها نمی دونن تو بیش از صد ها بار بمباران شدی ٬ تو تشیع جنازه های  بزرگ  رو بیاد داری ٬ آوارگی مردم رو زمان بمباران بیاد داری ٬ خیلی ها نمی دونن بچه های شیمیایی تو یکی یکی دارن ترکت می کنن و غریبانه می رن تا ابدیت .

کوهدشت عزیزم یه کمی هم به داشته هات فکر کن و مطمئن باش میتونی بهتر بشی... از بچه هات که در مهاجرت هستند  دعوت کن ٬ نخبه های شهر رو شناسایی کن ٬ یه جلسه برای نخبه های شهر بذار ٬ ازشون بخوا بهت کمک کنن ٬ بهشون بگو دردت چیه ؟ حتماْ  کمکت می کنند ٬  ٬هیچ وقت نا امید نباش... کوهدشت  خوب من ... با همه مشکلات، دردها و گرفتاریهایت بازهم دوستت داریم و جان ناقبلمان را فدای ماندگاری نامت می کنیم ... شهرمن... کوهدشت عزیزم ... مامن و زادگاهم... دوستت دارم... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

منبع : کوهدشت سیتی

چهار ديواري انتصابي

چهار ديواري انتصابي

 حشمت‌اله آزادبخت: 

 من  مي‌خواهم در همين مطلب بگويم اين‌قدر به مردم گير ندهيد، اين‌قدر به چهار ديواري انتصابي بعضي‌ها سرك نكشيد. به آقايي هم كه چند روز پيش تماس گرفته و فرمايش كرده‌است كه چند ساال است ليسانس دارد و دارد براي آزمون شهرداري درس مي‌خواند اما مثل اين‌كه ليست تعدادي را پيشاپيش به استان ارسال كرده‌اند، بگويم: اي بابا به من و شما چه ربطي دارد؟ خوب است بدانيد اعضاي محترم … آن‌قدر رضايت مردم را بر رضايت خود ترجيح مي‌دهند كه شب از غم ديگران خوابشان نبرد و من خيلي جدي و دور از طنز اين نوشته مي‌گويم اين شايعه دروغ است و اگر اين شايعه به اندازه‌ي ذره‌المثقالي صحت داشته‌باشد بايد قبلاً شبيه به آن اتفاق مي‌افتاد يا دست‌كم يكي از اعضاي خانواده يا بستگان خودشان را مي‌آوردند و بدون آزمون استخدام مي‌كردند. شما تمام سوراخ سنبه‌ها و حتي پشت درخت‌هاي آن سازمان را تفتيش كنيد اگر يك دانه از فاميل‌هاي اعضاي محترم … را در آن‌جا رؤيت كرديد حق با شماست و من به آقايان مي‌گويم بيايند و از شما و مردم و تك‌تك تحصيل‌كرده‌هاي بي‌كار رسماً عذرخواهي بنمايند وگرنه شما حق نداريد به راحتي عينك دودي به چشم زده و همه‌چيز را سياه ببينيد و خيلي ساده با آبروي سفيد آدم‌ها بازي كنيد و خداي‌ كرده به قول يكي از آن اعضاي محترم ممكن است از كوره دربروند و دستور دهند بنده و امثال شما را عمري در آب خنك بجوشانند… به فرض كه شما و من و مردم يك عدد يا هر كدام چند رأي هم داده‌‌ايم و اين آقايان مدتي مسؤول شده‌اند، زياد كه نكرده‌ايم وظيفه‌‌ي فاميلي و نژادي‌مان بوده‌است. يك رأي داده‌ايم كه نمي‌شود هزار انتظار بي‌جا داشته باشيم. حالا به فرض چند نفر از بستگان و فاميل‌هايشان را هم بي‌يواشكي سر كار آورده‌اند و به فرض كه بعضي‌هايشان سواد آن‌چناني هم ندارند. كار اداري و نوشتن و برخورد با ارباب رجوع كه سواد نمي‌خواهد. شما هم اين‌قدر به اين مدرك‌هاي ليسانس‌تان پز ندهيد و بهتر است فكر آب باشيد كه نان خربزه است. اين را هم بگويم كه اين آقايان اولاً از هيچ انتقادي اخم نكرده‌اند و اگر شما راضي باشيد همين فردا پس فردا به حكم وجدان و ترس از آخرتشان همه‌ي كساني را كه استخدام كرده‌اند اخراج مي‌كنند و آزمون برگزار مي‌كنند. دوماً آن‌قدر كوچه‌ي آسفالت نشده و چهار راه‌هاي تنگِ به ميدان تبديل نشده روي دست برنامه‌هايشان مانده كه فرصت سر تكان دادن و گوش دادن به هزليات من و آقاي … را ندارند. سوماً واقعاً بايد به اين سكوت و خويشتن‌داري‌شان آفرين گفت كه هر چه تا به حال نوشته‌ايم به روي خودشان نياورده‌اند و جوابيه نداده‌اند تا لااقل دروغ من و امثال مرا ثابت كنند. چهارماً اين حق مسلم آن‌هاست كه از قانونِ ننوشته شده‌‌‌يِ سهميه‌يِ خانوادگيِ استخدامِ سالانه استفاده كنند. پنجماً زياد نه، پنجاه سال ديگر، هم من هم شما و هم اين آقايان با پوشه‌هايي سياه رنگ و بغل‌هايي چسبيده، به ديار باقي شتافته‌ايم پس بهتر است به هم بد نكنيم و دل هم‌ديگر را با سنگ‌هاي بيهودگي نشكنيم و ششم و آخر اين‌كه مگر تنها شهرداري اين كارها را انجام داده‌است؟ اگر بخواهم جاهاي ديگري را در اين‌جا ذكر كنم آن‌وقت است كه مغز اين ستون منفجر بشود. البته آن ديگر ادارات خيلي خوش‌شانس هستند كه عقربه‌ي قلم من و شما تنها روي شهرداري خوابيده‌است. مگر يادتان نيست اداره‌ي گاز شبانه كارمندانش را به‌خط كرد و جيك كسي هم درنيامد. مگر يادتان رفته كه مثلاً شبكه‌ي بهداشت و درمان در شب روشن نزديك به چهل نفر آدم را از ته خانه‌هايشان بيرون كشيد و علي‌رغم ميل باطني‌شان استخدام كرد تا محوطه‌ي اداره‌اش خالي نمانَد. اگر كمي چكش اين خودكار را بر سرتان بكوبيد متوجه چند جاي ديگر هم مي‌شويد كه از گير دادن ما به شهرداري سود مي‌برند و شايد اين شايعات دروغ را همان”آن‌ها”در كوچه‌هاي تنگ و تاريك ذهن من و شما پخش كرده‌اند تا حواسمان متوجه خودشان نشود. من باز دور از طنز اين نوشته مي‌گويم كه فرستادن ليست قبل از آزمون به هيچ‌وجه وجود خارجي ندارد اما اگر راست هم باشد، خوب، باشد. حقشان است. زحمت كشيده و رأي جمع كرده‌اند. حالا كه نمي‌شود فاميل‌هاي خودشان بي‌كار باشند يا با چشمان كاملاً باز آهن داغ در مشت يكي يكي‌شان بگذارند. فردا فاميل‌ها با سنگ طعنه به شيشه‌ي غيرتشان نمي‌كوبند كه چرا غريبه‌ها را استخدام نموده‌ايد؟ تازه مگر كساني كه توسط شهرداران قبلي استخدام شده‌اند از طريق آزمون آمده‌اند و مثل شما شب و روز كتاب خواندند و تخصص جمع كرده‌اند؟ اصلاً مگر بعضي از خود شهرداران گذشته و مضارع از طريق آزمون يا دست‌كم داشتن يك‌سري اطلاعات از كار شهرداري‌ها انتصاب شده‌اند؟ كسي نيست به خود بنده بگويد اطلاعات به چه درد مي‌خورد؟ خوب ديروز رئيسي مي‌آيد و امروز پس از مدتي از يك سري كارها اطلاعاتي كسب مي‌كند و تجربه‌اي در قوطي زندگي‌اش مي‌اندازد كه براي آينده‌اش سودمند است حالا اين نشد آن يكي كه مي‌تواند. من مدتي‌است زياد حرف مي‌زنم و زبانم بيش از حد سرخ شده‌است اما چند روز است به اين نتيجه رسيده‌ام كه ديگر كاري به كار كسي نداشته باشم و زبانم را در آب سكوت فرو ببرم و به جاي نوشتن اين نيش‌ها بروم و به هر قيمتي شده و با هر شعاري شده رأي جمع كنم. شما هم لطف كنيد به جاي اين همه شكوه و داد و بي‌داد الكي به تمام تحصيل‌كرده‌هاي بي‌كار بگوييد تلاش كنند تا من رأي بياورم. البته اين را از همين اول مي‌گويم كه بعداً هيچ انتظاري از بنده نداشته‌باشند چون اين‌جانب خودم هزار فاميل بي‌كار دارم.

زندگی جای دیگری است

 

زندگی جای دیگری است

rahmanpur.jpgصمد آزادبخت: این یک مقاله‌ي هنری نیست و درباره‌ي موسیقی اطلاعات خوبی به آدم نمی‌دهد. احساس من است از آوازهای ایرج، از صدا و شعر او. دردهای ایرج بزرگند، همان‌طور که شادی‌هایش نیز، یا مرگ است یا زندگی، بین این دو، چیز دیگری وجود ندارد، فقط تقلا است، آویزان بودن است، برای رسیدن به این دو، دردهای بزرگ و شادی‌های بزرگ. کله‌باد را یا ترک‌میر برای ایرج نوشته‌است، یا ایرج برای ترک‌میر می‌خواند، من مطمئنم که روح بزرگ ترک‌میر کله‌باد را با صدای ایرج زمزمه می‌کند. موسیقی عظیم کریستوف‌کلمپ با تصاویر شگفت‌انگیز آفریقا و امریکا، موسیقی و صدای کریس‌دبرگ با اجراهای زنده و زیبا در سالن، موسیقی یانی با پیوند ملل‌ها و آیین‌های باستانی، این‌ها جهانی شده‌اند. اما موسیقی عظیم ایرج، شعرهای بومی پست‌مدرن، آوازهای اساطیری در فضای آزاد هم‌خوانی با باد، هم‌خوانی با باران، هم‌خوانی با ساز و دهل، هم‌خوانی آواز او با دیگران، هم‌خوانی دیگران با آواز او هم‌خوانی با گریه، با خنده، هم‌خوانی با دستگاه‌های الکترونیک، هم‌خوانی با درد، با شادی، هم‌خوانی با هوره، گورانی، سیت‌بیارم،کشکله شیرازی، جابه‌جایی بیت‌ها با هم، به شکل ویران کننده و سازنده. سیمین دانشور در جزیره سرگردانی می‌گوید: وقتی هنرها به شعر نزدیک‌تر شوند به تکامل می‌رسند… آیا جابه‌جایی مخاطب و شاعر، جابه‌جایی متن با تن، جابه‌جایی خواننده و شنونده، این‌ها ویژگی کدام شعر هستند؟ آدم دوست دارد وقتی صدای ایرج را گوش می‌دهد با او هم‌خوانی کند. چه رازی در این صداست،که این‌قدر بی‌قرار است؟ و از قلبی به قلبی دیگر سر گردان است، خانه او کجاست؟ شنیده‌ام می‌گویند: وقتی موسیقی فهمیده شود، موسیقی تمام می‌شود… اما این جمله برای آوازهای ایرج صدق نمی‌کند. تازه وقتی بفهمیم که ایرج چه می‌گوید، کار ما آغاز شده‌است، یعنی کار موسیقی با ما آغاز شده‌است. اما همیشه چند سؤال برای من مطرح بوده‌است، سؤالاتی که باعث شده‌اند این نوشته را بنویسم: -۱ آیا نمی‌توان با دوربین‌های قوی و نگاهی شاعرانه از زندگی در لرستان بر روی آوازهای ایرج،کلیپ‌های جهانی ساخت؟ -۲ مخاطب زن چه‌قدر به موسیقی ایرج گوش می‌دهد؟ (چرا که شکل حماسی آوازهای او یک جورهایی مردانه است و نوارهای کاست او بیش‌تر در میان این قشر دست به دست می‌شوند.کلاه‌کج و هلاو رفتن تا ابرها و بستن کولا و ساز و دهل و اسب و جنگ و ….) -۳ آیا کسی هست که راه او را ادامه دهد؟(شاید تلاش‌های ایرج برای نان که حق طبیعی هر انسانیست، توان شاگرد پروری را از استاد گرفته‌است. آیا سرمایه‌گذاری در این راستا از جانب بخش خصوصی دل‌سوز و یا دولت متعهد بعد از زمان کوتاهی به درآمدزایی اقتصادی نیز نمی‌انجامد؟ بماند که فرهنگ غنی مفرغ و بلوط گذشته، برای آینده‌گان بیم و وحشت، چه سوغات‌های گران‌بهایی به همراه خواهد آورد.) اما با تمامی این حرف‌ها به نظر نگارنده، این تنها صدا نیست که می‌ماند. *عنوان یکی از کتاب‌های میلان کوندرا که بر گرفته از شعاریست که در انقلاب کبیر فرانسه روی دیوارها نوشته می‌شد.