زندگی جای دیگری است
زندگی جای دیگری است
صمد آزادبخت: این یک مقالهي هنری نیست و دربارهي موسیقی اطلاعات خوبی به آدم نمیدهد. احساس من است از آوازهای ایرج، از صدا و شعر او. دردهای ایرج بزرگند، همانطور که شادیهایش نیز، یا مرگ است یا زندگی، بین این دو، چیز دیگری وجود ندارد، فقط تقلا است، آویزان بودن است، برای رسیدن به این دو، دردهای بزرگ و شادیهای بزرگ. کلهباد را یا ترکمیر برای ایرج نوشتهاست، یا ایرج برای ترکمیر میخواند، من مطمئنم که روح بزرگ ترکمیر کلهباد را با صدای ایرج زمزمه میکند. موسیقی عظیم کریستوفکلمپ با تصاویر شگفتانگیز آفریقا و امریکا، موسیقی و صدای کریسدبرگ با اجراهای زنده و زیبا در سالن، موسیقی یانی با پیوند مللها و آیینهای باستانی، اینها جهانی شدهاند. اما موسیقی عظیم ایرج، شعرهای بومی پستمدرن، آوازهای اساطیری در فضای آزاد همخوانی با باد، همخوانی با باران، همخوانی با ساز و دهل، همخوانی آواز او با دیگران، همخوانی دیگران با آواز او همخوانی با گریه، با خنده، همخوانی با دستگاههای الکترونیک، همخوانی با درد، با شادی، همخوانی با هوره، گورانی، سیتبیارم،کشکله شیرازی، جابهجایی بیتها با هم، به شکل ویران کننده و سازنده. سیمین دانشور در جزیره سرگردانی میگوید: وقتی هنرها به شعر نزدیکتر شوند به تکامل میرسند… آیا جابهجایی مخاطب و شاعر، جابهجایی متن با تن، جابهجایی خواننده و شنونده، اینها ویژگی کدام شعر هستند؟ آدم دوست دارد وقتی صدای ایرج را گوش میدهد با او همخوانی کند. چه رازی در این صداست،که اینقدر بیقرار است؟ و از قلبی به قلبی دیگر سر گردان است، خانه او کجاست؟ شنیدهام میگویند: وقتی موسیقی فهمیده شود، موسیقی تمام میشود… اما این جمله برای آوازهای ایرج صدق نمیکند. تازه وقتی بفهمیم که ایرج چه میگوید، کار ما آغاز شدهاست، یعنی کار موسیقی با ما آغاز شدهاست. اما همیشه چند سؤال برای من مطرح بودهاست، سؤالاتی که باعث شدهاند این نوشته را بنویسم: -۱ آیا نمیتوان با دوربینهای قوی و نگاهی شاعرانه از زندگی در لرستان بر روی آوازهای ایرج،کلیپهای جهانی ساخت؟ -۲ مخاطب زن چهقدر به موسیقی ایرج گوش میدهد؟ (چرا که شکل حماسی آوازهای او یک جورهایی مردانه است و نوارهای کاست او بیشتر در میان این قشر دست به دست میشوند.کلاهکج و هلاو رفتن تا ابرها و بستن کولا و ساز و دهل و اسب و جنگ و ….) -۳ آیا کسی هست که راه او را ادامه دهد؟(شاید تلاشهای ایرج برای نان که حق طبیعی هر انسانیست، توان شاگرد پروری را از استاد گرفتهاست. آیا سرمایهگذاری در این راستا از جانب بخش خصوصی دلسوز و یا دولت متعهد بعد از زمان کوتاهی به درآمدزایی اقتصادی نیز نمیانجامد؟ بماند که فرهنگ غنی مفرغ و بلوط گذشته، برای آیندهگان بیم و وحشت، چه سوغاتهای گرانبهایی به همراه خواهد آورد.) اما با تمامی این حرفها به نظر نگارنده، این تنها صدا نیست که میماند. *عنوان یکی از کتابهای میلان کوندرا که بر گرفته از شعاریست که در انقلاب کبیر فرانسه روی دیوارها نوشته میشد.
امین آزادبخت Amin Azadbakhti