حالا ما بودیم که باید چون تیرهای چوبی محکمی بر پشت بام ستون فقرات وی بسته می شدیم تا هم خون بودنمان را ثابت کنیم وگرنه بایستي یک عمر و چندی خودمان را برای یک "پرس برّان"(1) دسته جمعی آماده می کردیم. جمله های آخرش که در واقع نماینده ی حرف هایش بود و خلاصه ی کار یک نماینده، مدام در کره ی سرم می چرخید:«فلانی آمد فاتحه خوانی؟ اصلن فاتحه ی کسی شرکت می کند؟...» اعضای خانواده،ببخشید،تیر های چوبی بی تحرک هر کدام گوشه ای در ذهن خود مچاله شده بودیم و من به چای سرد نیمه خورده ی فامیل زل زده بودم که جامانده بود تا نماینده ی حاکمیت وی باشد که دهان نیمه باز حیاط با نوای یاالله نجیبانه ای به صدا در آمد و به خمیازه ای بلند تبدیل شد... فلانی بود که اگر تمام طناب های فامیلی شهر را به هم گره می زدیم باز به هم نمی رسیدیم:«به به فامیل عزیز! خواهر زاده ی روشن فکر... به خدا من شب و روز به فکر شما هستم ،چرا سری به این دایی ات نمی زنی بی وفا؟!... آمده ام یک بار برای همیشه پناهم بدهید. نباید روی دایی تان را زمین بیندازید. من روی شما حساب کرده ام. اگر دست رد به سینه ام بزنید لب به چای تان نمی زنم... آقای ... خودش می خواست بیاید خانه تان اما یک مراسم فاتحه خوانی در روستای ... داشت که گفت بعدن خدمت می رسم... چند روز از این ماجرا گذشت و ما در حال و هوای آونگ چپ و راست شدیدی به سر می بردیم که در، از برخورد با کلید نازکی به صدا در آمد. آقای ایکس در حالی که یک جلد قرآن را تند تند می بوسید، همراه با جمعیتی ده نفره ، هم چون حمله ی یک سیل ، مرز کوچه و حیاط را شکستند و بدون مکث لنگه کفش ها را داخل حیاط جا گذاشتند... آمده ایم قسمتان دهیم. شنیده ایم به فلانی قول هایی داده اید. ما از یک قبیله ایم و نباید از هم جدا باشیم. من قول می دهم اگر ... پیروز شود دیگر لازم نیست با چند واسطه به دیدنش بروید. کافیست به من بگویید. آن ها نیز رفتند. حالا ما در محاصره ی فلش چند نیزه مانده بودیم که هر کدام آلوده به زهر التماس ها و هشدارها و وعده های عجیب و غریبی بودند. آن از فلانی که احتمال می رفت خودش را به شعله های آتش بسپارد و اگر این اتفاق رخ می داد ما یک عمر در عذاب وجدان به سر می بردیم و پرداخت هیچ کفاره ای نمی توانست از شریک بودن در ارتکاب یک قتل ، تبرئه مان کند. اگر خودش را هم نمی کشت ، دست کمش این بود که ته مانده ی استکان چایی اش تنها یادگار او از آخرین دیدارمان باشد و حتمن پرس برانی شدید صورت می گرفت. یکی از فلش ها هم مربوط به فلانی بود که بعد از سال ها آمده بود تا با دست های مهربانی اش طناب های فامیل بودنمان را به هم گره بزند و قول هایی را داد و ستد فرمود که دست هیچ انسان دوپایی قادر به انجام دادنشان نخواهد بود . از یک طرف هم فلشی بود که چون نیزه ی خوارج با قرآنی بر سر ، دست های تسلیم ذهن هر مسلمانی را مجبور به بالا گرفتن می کند و بال های تصمیم گیری پدر و مادر مرا محکم از پشت می بندد که بعد از گذشتن سال ها از این ماجرا هنوز صلوات می فرستند و جرأت تصمیم گیری منطقی از کف اراده شان در رفته است. حالا من هم که ذهنم قد کشیده است و از یک سری کارهای تبلیغاتی سر در می آورم ، تصمیم گرفته ام در دوره ی انتخابات آینده با یک بیست لیتری نفت به خانه ی فامیل محترم بروم و عکس سیاه چادر مرحوم پدر بزرگم را که در آن ، در صد متری سیاه چادر پدربزرگ پدر آقای فلانی برپا بوده است را به عنوان سند معتبر فامیلی در جیب چپ پیراهنم یعنی درست روی قلبم بگذارم و با خوش رویی تمام به خانه ی فلانی بروم و بعد با ده نفر فاتحه خوان قوی و قدر به خانه ی ایکس رفته و سفت و سخت سوگندش بدهم . اما مشکل این جاست که وقتی یکی از فامیل های دور آقای فلانی به رحمت خدا رفته بودند، بنده در مسافرت به سر می بردم اما قول می دهم که این بار به محض فوت نمودن اولین نفر ، اولین کسی باشم که با سی نفر از سیاسیون درجه یک، شانه به شانه رفته و در غمشان شریک شوم و دو کوچه آن طرف تر به اندازه ی یک سال بخندم. از طرفی راندمان این شیوه ی تبلیغ کردن را در چند سال آینده به مردم نشان بدهم و برای همه ثابت کنم که آن چه باعث ثبات فرهنگ و پیش رفت شهرم نمی شود ، تنها از طریق مواردی می تواند صورت بگیرد که در کله ی فلش ها نهفته است. آن وقت است که مردم به آن چه همواره به خاطر نبودنش از دولت و مسئولین ناله سر می دهند نخواهند رسید. مردمی که باید خود با تجزیه و تحلیل و بررسی کار و فعالیت نماینده اشان ، سرنوشت خویش را تعیین کنند نه این که با دست خود سرنوشت دیگران را رقم زده و با دست دیگران سرنوشت خود را به هم گره بزنند آن وقت در گوشه ای زانوی پشیمانی و داد و هوار در بغل بگیرند و اگر این چنین است باید بر مزار آرزوهای شهر رفت و خواند : فاتحه! چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید 1- آخرین مرحله ی قطع رابطه عشایر شرکت نکردن در مراسم سوگواری هم دیگر است که به آن پرس برّان می گویند.

نویسنده : حشمت الله  آزادبخت